بار دومه ک همچین چیزی تو وبلاگش نوشته...
امروز سرش گیج رفته. چشاش سیاهی رفته :(
میدونم رو مختونه ک من مث این عاشقای کصخل نشستم اینجا نگرانشم... ولی بفهمید لطفا... اون بچمه :( تنها بچه ای که دارم :(
+ ب این فکر میکنم ک دیگه اونی نباشه. واقعیت مشخص میشه. من هیچ دست آویزی ندارم برا ادامه دادن. نه دیگه ب دختری میتونم فکر کنم. ن ب رابطه ای نزدیک بشم. و میمیرم.
مردن ک ب زنده نبودن نیست. همین ک دیگه برات بی اهمیت بشه. ب خواسته ت نرسیده باشی... میفهمی ؟!
دنیا همین الانش چرته.
بعدشم چرته.
متنفرم از همه افکارم. همه چی. همه چی.
برچسب: فاطمه غرار,فاطمة,فاطمه گودرزی,
نویسنده: سجاد باقریان