خواعره ای کارو گاییدم :))) بعده 4 سال وب داشتن اولین بلاگری هستی ک اینقدر تو وبلاگم خاطره هامو میفهمه :))) عصن هیشکی اون صحنه هارو یادش نیست. همه تو فضا بودن انگار منم داداشم نگا میکرد. ما ک کصخل بودیم. دو دیقه نگا میکردیم نیم ساعت با خایه هامون بازی میکردیم یا گشنه مون میشد میرفتیم اینور اونور. بچه بودیم. کصخل بودیم :) عشق و حالشو دهه شصتی های کونی بردن :)) داداش من عاشق عانری بود :) بعد ما خیلی بچه مثبت بودیم. داداشم عشق میکرد اون اینجوری گل میزد. من میگفتم این نامردیه :| حالش گرفته میشد هی توضیح میداد میگفت داور نگفته بود با سوت. من ولی قبول نمیکردم :| :)) شاید یکی از دلایلی که منچستری بودم این بود ک داداشم از این کارای عانری خوشش میومد. منم طرفدار منچستر شدم :| :))) آتاری و سگا بازی نکردم :( فقط چندبار دیدم بزرگترا بازی میکردن :/ داداشم و داییم اینا :/ کوفتشون بشه ک ماروکیره خرم حساب نمیکردن -__- ولی خدایی من هیچی نمیگفتم. زر نمیزدم ک منم میخوام و اینا :| اون زمان بزرگترا ابهت داشتن. الان ما پشم خرم حساب نمیشیم جلو این کون ناشورای دهه هشتاد و نودی حرومزاده :/ -__- فوتبالمم ک گفتم ریده... ولی ب والله تابستون سوم دبیرستان تو فنس کص عمه همه رو پاره کرده بودیم. من خیلی خوب بودم. کم کم ب گا رفتم. ب گای واقعی. به کیرت. گذشت دیگه. سلامتی و حال خوبت باشه داداش [گل] بازم پست میکنمش خاطره شه :|
برچسب:
نویسنده: سجاد باقریان
تاريخ: شنبه
29 آبان
1395 ساعت: 5:54