دلم میخواد برای ندا بنویسم که
"برو باهاش حرف بزن. به خاطر من بهش دروغ بگو. این کارو برام میکنی؟
بهش بگو مصطفی خبر نداره که من بهت پیام میدم. قبلا چند تا پیام ازت فروارد کرده بود و من آیدی تو داشتم. (اگر ازت پرسید که چطور آیدی مو داشتی)
بهش بگو مصطفی خیلی پیش من ناله میکنه و میگه دلش میخواد زودتر باهم حرف بزنید.
ولی دلش نمیخواد قرارتونو به هم بزنه. دلش نمیخواد خودشو کوچیک کنه. بارها بهش گفتم میتونه بهت پیام بده. اشکالی نداره. این کوچیک شدن نیست. نشونه دوس داشتنه. ولی میگه نه. توی آخرین صحبتمون بهش گفتم پیام نمیدم. چون اگر بدم خیلی حقیر میشم.
نمیتونه پا روی حرفش بذاره...
ازت میخوام از این حال درش بیاری. بهش پیام بده. یا تو وبلاگت ی چیزی بنویس. تو شروع کن. به خاطر اون. اگر برات حالش مهمه... میخواد حرف بزنه و از احوالت خبردار باشه...
دلش برات تنگ شده. سخت میگذره زندگی بهش... "
اما من به ندا همچین چیزی نمینویسم. چون اینا دروغه. من دلم خیلی کم براش تنگ شده. و خیلی کم دلم میخواد باهاش حرف بزنم.
ضمن اینکه نمیخوام همچین درخواستی از ندا بکنم
و خیلی دلایل دیگه... :(
برچسب: از عمق وجود,از عمق وجودم حواسم بهت بود,حرفهایی از عمق وجود,
نویسنده: سجاد باقریان